سالها دفتر ما در گرو صهبا بود
رونق میکده از درس و دعای ما بود
نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان
هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود
دفتر دانش ما جمله بشویید به می
که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود
از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دل
کاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود
دل چو پرگار به هر سو دورانی میکرد
و اندر آن دایره سرگشته پابرجا بود
مطرب از درد محبت عملی میپرداخت
که حکیمان جهان را مژه خون پالا بود
میشکفتم ز طرب زان که چو گل بر لب جوی
بر سرم سایه آن سرو سهی بالا بود
پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان
رخصت خبث نداد ار نه حکایتها بود
قلب اندوده حافظ بر او خرج نشد
کاین معامل به همه عیب نهان بینا بود
در تفسیر این غزل آورده اند که وصف رونق میکده ی اوباش آفاق است که دفتر دانش در آن آورند و گروهی به آن سرتعظیم فرودآرند ومسعود ما از آن گروه باشد و گروهی آن دفتر به می بشویند و از این دفتر شویان یکی عاشق است که بکران است و یکی مجنون که ریاست فعلی و بیت مطرب از درد محبت ...ناظر به وحید است که وجودش و حضورش و انتخابش همه طرب انگیز است و حکیمان جلسه را دل به وجد می اورد و نوای موسیقی اش جان به بوی بهشت آغشته می کند وآنکه به هر سو دورانی می کرد و سرگشته ی پابرجا بودیا شریف اوباش است که همچنان درونی عاشق دارد و جانی مهربان و لیکن دلباخته ی دوران به هرسویی است و باشد که بیا رامد.ویا محمد آذر است که دایم از شهری به دیاری و از دیاری به شهری سر می گرداند و ندانم که چه خواهد..وپیر مغان جز اخوان نباشد که چشم بر بد مستی یاران می بنددو سربلند و نیمه خواب در میان بد مستان نشسته است و سرو سهی بالا اشاره ای دوباره و این بار مستقیم به مقام دراز ریاست دارد.ورضای ماست که گل لبخندش نه به دلیل سرو سهی بالا که به دلیل لطیفه های خودش یا طنز دیگران بیش از دیگران می شکفد و باز می شود و بماناد این خنده های لطیف.
و کل غزل گویی تفاِل امیر است که وصف حال وی میکند و دیشب را آخرین حضور خود در حمع خواند و این غزل به آن خاطر در آمد و امید که چنین نباشد و چنین مباد
برچسب:
نویسنده: باران موسویپور